تاريخ : يکشنبه 15 تير 1393 | 12:37 | نویسنده : مامانی

وجودت سرشار میشود از احساسی وصف نشدنی . وجودت تمنا میکند شکرگذاری  از آفریننده ای بی همتا.

ذهنت درگیر است . در چه کنم های فراوانی غوطه وری .اما ..........

لبخندها ، شیرین زبانیها ، شلوغ کاریها و...خستگی تمام لحظاتت را میبرد.امیرعباس با تمام حس کودکانه اش وقتی بابا وارد خانه میشود میگوید آی شلوغ کجا بودی و اینجاست که لبخند خوشبختی بر لبان همه نقش میبندد.

بابا وقتی میخواهد استراحت کند میپره رو شکم بابایی . میگه آی شلوغ خوابیدی.

مامان بریم بابار باغی (باغلار باغی) البته چون فهمیده ما خوشمون میاد قصدا اشتباه تلفظ میکنه.زبان

محمد جوادم  روز به روز بزرگتر میشود .کلاس تابستانی ژیمیناستیک میرود .





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 13 خرداد 1393 | 8:50 | نویسنده : مامانی

پروردگاراتو راسپاس می گویم ،

پروردگارا تورا شکر می کنم،

...برای تمام نعماتی که به من ارزانی داشتی

...برای تمام روزهای آفتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی ،

    ....برای غروبهای آرام و شبهای تاریک و طولانی،

تورا شکر می گویم برای سلامتی و بیماری برای غمها و شادیهایی که امسال به من عطا کردی.

خدایا شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار ،دستان یاری رسان برای  همه ی آن عشق و محبت و چیزهای شگفت انگیزی که دریافت کردم.فرشته

9 خرداد ساعت 4 بعداز ظهر در سینما ناجی مجتمع فرهنگی 22 بهمن جشن فارغ التحصیلی آمادگی محمدجواد برگزار شد.

جشن با شکوهی بود در دنیای کودکانه شان چقدر جدی و مصمم سرود می خواندند.چقدر زیبا بود وقتی حبابها پخش می شد حین خواندن سرودشان حواسشان به حبابها بود.از ساعت 5/4 تا 9 شب برنامه اجرا کردند.تشویق

شور و شعف و شادمانی در چهره تمام پدر و مادرها برق میزد.به بابای محمدجواد میگفتم  انگار همین دیروز بود که محمدجواد رو ساعت 3 شب تو ماشین میچرخوندیم تا خوابش ببره.6 سال گذشت .وخدای مهربان چقدر زیبا تمام لحظات شیرین را برایمان رقم زد.





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 28 فروردين 1393 | 13:11 | نویسنده : مامانی

سلام سلام با یک سال تاخیر.

سال 92 هم تموم شد . شما گلهای مامان یک سال بزرگتر .عید 93 خیلی خوش گذشت اول که سفر به تهران بعد مشهد .برگشت به تهران . کرج قم بیجار روستا.

 

صحن آزادی بارگاه ملکوتی امام رضا در عید 93

محمد جواد و امیر عباس و ریحانه تو پارک دربند تهران

محمد جواد تو باغ وحش وکیل آباد

اینهم چند تا عکس از مدرسه موشها و خونه سنتی روستایی تو قم

اینم ی عکس از نرگس تو باغ 11 فروردین

محمد جواد تو محوطه کاخ نیاوران

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 5 شهريور 1392 | 14:52 | نویسنده : مامانی

بارها تصمیم میگیرم بنویسم اما نمیدونم چرا دیگه نمیتونم خستگی کار نمیذاره یا ...دلم میخواد لحظه لحظه های قشنگتون ،لحظه های پر احاستون رو ثبت کنم فرشته های من فرشتهفرشتهمدتها پیش منظورم شبای احیا وقتی با خاله زهرا و محمد مهدی میومدیم مسجد دانشگاه ،محمدجواد گلم اون دستای کوچیکت رو که بلند میکردی اشکهای کوچولو که رو  صورتت غلط میخورد میومد پایین ناراحتو میدیدم از خودم بدم اومد که من اصلا امانت دار خوبی نیستم  خجالتچرا باید سرتون داد بزنم و یا خدای نکرده...

فرشته نازنینم وقتی میخوای نماز بخونی احساس میکنم ی عالمه ملائک دور برتن.وقتی خواسته هات با خجالت میگی دلم میخواد دنیارو بهت بدم تا ازم چیزی نخوای.

وقتی با داداشت بازی میکنین حسابی هوای هم دارین امیرعباس بهت میگه بیم سی کای بیات بستنی بخیم.وقتی همدیگه رو بغل میکنین با هم کشتی میگیرین ...

کاش کاش کاش بتونم براتون مادری کنم نه پرستاری.قلب





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 16 تير 1392 | 12:53 | نویسنده : مامانی

سلام ببخشید خیییییییییییییلی وقته که نتونستم بیام آپ کنم تو این مدت خیلی خاطرات شیرینی با هم داشتیم بماند که بعضی وقتها مامان عصبانی میشد.و بعضی وقتها هم دستش کار خیلی بدی میکرد امیدوارم مامان رو ببخشینخجالت

از اول شروع کنم تحویل سال خونه خودمون بودیم لحظه  تحویل تو گوش محمد جواد و امیر عباس گفتم دست باباتون ببوسین که بابایی دو تا شونم بغل گرفت  بوسید ما هم که ...قلب

بعد رفتیم بجار بعد چند روز رفتیم تهران و از اونجا هم اصفهان . فرصت کنم عکسهاشو میذارم .از شانسمون آب سی و سه پل بسته بودند .تو درشکه میدان امام به بچه ها خوش گذشت عالی قاپو و ... 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 26 اسفند 1391 | 14:55 | نویسنده : مامانی

خدایا نعمت سلامتی مبدا همه نیازهاست و عاقبت به خیری مقصد همه نیازها ،بین این مبدا تا آن مقصد والاترین نیازها دلخوشیست ، به بزرگیت سوگند در آخرین روزهای سال آنرا به تمامی عزیزانم عطا فرما.

سال 91 با تمام خوبیهایش و سختیهایش به پایان رسید خیلی لحظات خوب و قشنگی با هم داشتیم .از رشد فکری و عقلی محمد جواد ذوق میکردم و از شیطنت های امیر عباس به وجد می امدم .

خدای خوب و مهربانم بابت همه چیز ازت ممنونم واقعا واقعا واقعا.خیلی مهربونی روزهایی که عصبانی میشدم و سر بچه ها داد میزدم یادم می افتاد حقیقت محضه پروردگار مهربانتر از مادر است .

خدای عزیزم ازت خواهش میکنم (البته مطمئنم خیلی بیشتر از من بهشون حواست هست )همیشه و همه جا موااظبشون باش و اونارو فقط و فقط برای خودت تربیت کن .





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 اسفند 1391 | 15:56 | نویسنده : مامانی

چند روزه امیر عباس مریضه خیلی کم حوصله شده.از بس تو خونه شیطنت میکنه آدم تحمل بی حوصلگیش نداره . یک هفته غیر از ایم (شیر)چیز دیگه ای نخورده.وقتی خونه میرم میاد سراغم میگه قاقا (خوراکی).بعد از دستم میکشه مامان بل (بغل).دخ وا (برق رو روشن کن ).مامان داداش من آخ .

دیروز رفتم خونه مامان گفت امیر صورت محمد جواد رو چنگ انداخته.گفتم کی رو پسر من دست بلند کرده زود پرید جلو گفت مامان عباس نه پیشی.دروغگوغروب بازم در حال خرابکاری بود که بابا دعواش کرد زود احساساتش گل کرد رفت رو مبل نشست گفت داداش بیا محمد جواد که رفت دستش انداخت دور گردن داداش با جدیت تمام گفت بابا بـــد.قهرامیدوارم همیشه با هم و پشت هم باشید.

محمد جواد غروب کمی تب داشت وقتی اون مریض میشه تمام دنیام رو غصه پر میکنه آخه محمد جواد خیلی آرومه . ی مدته عادت کرده کارش شده فوتبال و اخبار ورزشی و کشتی و...بالا پایین میره میگه خوب شوت کنه گل بشه کلی هم تبلیغ میکنه میگه بابا بدو داره فوتبال میدهتشویق





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 21 آذر 1391 | 11:41 | نویسنده : مامانی

امیر عباس از هیچکدوم از خرابکاریهای خونه خبر نداره نوشتن دیوار ،شکستن تخم مرغ ، ریختن آب و ...





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 15 آذر 1391 | 15:54 | نویسنده : مامانی

اینم پسر خاله محمد مهدی به قول امیر عباس نی نی .چند هفته پیش که اومده بودن خونمون همش خود شیرینی میکردو برای امیر عباس و محمدجواد کلی میخندید.





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 15 آذر 1391 | 15:48 | نویسنده : مامانی

صبحها موقع رفتن به مهد کودک هر بلایی دلتون میخواد سرم میارین مخصوصا وقتی باباتون خونه نبود خیلی اذیت شدم.

محمد جواد که اکثر موقعها گریه میکنه میگه خوابم میاد.امیر عباس هم طبق عادت همیشگی انگشت شصت میذاره تو دهنشو با دست دیگه کناره بالش میچسبه میگه دی دی نه لالا





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 15 آذر 1391 | 15:42 | نویسنده : مامانی

محمد جواد در زمین فوتبال

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 15 آذر 1391 | 14:44 | نویسنده : مامانی

مرد آهنین





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 14 آذر 1391 | 15:57 | نویسنده : مامانی

امیر عباس در حال دوخت و دوز و مهندسی برق و جارو کشیدن

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 14 آذر 1391 | 15:50 | نویسنده : مامانی

سلام پسرهای گلم عزیزم البته شلوغم

ببخشید خیلی تو اداره سرم شلوغه فرصت نمیکنم از خاطرات و شیطنتهاتون براتون بنویسم الان وقت کردم ی چند تا عکس میذارم.

تولد محمد جواد با حضور پسر خاله و دختر خاله البته زحمت فوت کردن شمعها رو امیر عباس میکشه

البته چون خودم گوشی نداشتم خیلی از عکسهاتون رو ندارم تو گوشی عمو محمد.

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 28 شهريور 1391 | 15:02 | نویسنده : مامانی

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک

                  تولدت مبارکقلب قلب

پسر گلم عزیز دلم دیروز تولد 4 سالگیت بود دیشب باحضور خاله معصوم و علی ونرگس و آقاجون و ...برات تولد گرفتیم خیلی بهتون خوش گذشت  به داداشی هم خیلی خوش  گذشت البته بابا نبود .





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد